بالاخره نقاب از چهره به ظاهر بردبار«اون» افتاد و خشم «اون» دامنگیر من شد. معلوم شد «اون» که به هر کس که دلش بخواد به قول معروف گیر میده و با آن سر و زبان مثال زدنی خود طرفش را به ستوه می آورد طاقت این را ندارد که کسی یک دهم این کارها را با خودش بکند. هفته پیش که «اون» را پس از مدتها دیدم به طرفش رفتم تا احوالی ازش بپرسم ولی در کمال تعجب دیدم که در حضور دوستان دیگر شروع کرد به گفتن این که من با تو کاری ندارم، دور مرا خط بکش، تو دشمن منی، من از تو متنفرم، بر علیه تو شکایت می کنم و حتی مفاد دادخواست را هم تهیه کرده ام و و و ... تورو خدا می بینید این موجود دوست داشتنی!! و خوش سروزبان چطور از کوره در رفت؟ کاش قلم من بشکنه که دیگر با تحریرات خود اینگونه «اون» را آزرده خاطر نکنه. حالا می خوام یک بار دیگر منت کشی کنم و این بستنی خوشمزه را بهش تقدیم کنم بلکه دلخوری ها را از دلش درآورم. رجاء واثق دارم که مقبول افتد چون از ایام ماضی الی حال او را الفتی قدیم با این طعام مأکول بوده و چنان که افتد و دانی تعلق خاطری شدید بدان پیدا نموده است.